. . .از یه جایی بعد فقط باید منتظرش باشی . . .
ز دست لاین و اینستا هر ذو فریاد
که میکنه منو از اینجا بازD:
امروز4 تیر 1395 دقیقا یک سال و سه ماه و 4 روزه که من هیچ خاطره ای ثیت نکردم
بایذ این مدت زمانو دوباره رجوع کنم به حافظه ام و با کمک دست نوشته های لاین لحظه های دوست داشتنت رو اینجا ثبت کنم
محمد عزیزم اگه بدونی چه لذتی داره برگشت کردن و مرور این خاطرات دلت میخواد ساعت ها وقت بذاری و این لحظه ها رو مرور کنی
خیلی وقته دغدغه های زندگی دورمون کرده از اینجا
اما من رهاش نمیکنم میدونم که یه روزی وقتی یادت میاد یه کلبه ی مجازی داشتیم
وفتی میای سراغش توام حس منو تجربه میکنی
پس بسم الله ...
زود بر میگردم

تولدت مبارک
****

سلااااااااااام
واااااااای که چقده خستمه:)):((
لهجه اش نمیدونم واسه کجاست فقط میدونم خستمه:|
از دیروز ۲۳ اسفند تا امروز ۲۴ ام
مشغول دسته بندی و نوشتن خاطرات مون بودم
خواب و خوراک هم تعطیل :|
دیشب ساعت ۳ خوابیدم
و از ساعت ۱۰ صبح مشغول نوشتنم
خداروشکر که تموم شد وقتی مینوشتم خیلی گریه کردم از یادآور خاطرات تلخم
اما الان که تموم شده یه حس خیلی خوب دارم
چون الان من و تو یه دفتر خاطرات مصور داریم برای آیندمون
خدا رو چه دیدی شاید منو تو هم یه روزی به هم رسیدیم
به قول خودت غیر ممکن غیر ممکنه D:
من هنوز رمان عشق سالهای وبا رو نخوندم
اما شنیدم که نویسنده ی این داستان
بعد از 50 سال انتظار برای عشقش بهش میرسه
پس برای ما هم وصال میتونه صورت بگیره
(تخیلی و توهمی ام خودتی چون داستان کاملا واقعیه:\)
ناگفته نماند جناب مهندس که
امروز درست یک ساله و ده ماهه و دو روزه که ندیدمت:(((
عععع نه انگار با آهنگ بنیامین قاطی شد:|(الکی مٹلا زده به سرم:)))
امروز دقیقا ۱۳ روزه که نیومدی سراغ دلم دیروز قبل از اینکه بیدار بشم
خوابتو دیدم اینجا نمینویسم چون باید فول اچ دی برات توضیح بدمش:))
میدونم که شب عیده و طبق هرسال سرت شلوغه
من تحمل میکنم چون قول دادم دیگه زندگی رو به کام خودم تلخ نکنم
اما دلم میخواد سال جدید رو با گرما و عطر وجود تو شروع کنم
آخه میدونی پارسال که نبودی هم بد شروع شد و هم تا آخرش دور از تو گذشت. . .
خب دیگه برم یواش یواش تا اشکم در نیومده!!
از صبح ام که صدای لاینو بستم که اینجا باشم و
مامان اینا هم فکر میکنن الکی مٹلا دارم مقاله ترجمه میکنم:))
این شما و این هم صفحه ی لاین من با 72 پی ام نخونده
همشون یه طرف عاطی بدونه کجا بودم و جواب ندادم موهامو میکنه :)))))
دیگه ایندفعه واقعا دارم میرم تا برای تبریک سال نو و تولدت برگردم
خداحافظ همین حالا

09:30/23Esfand/93

02:25/22 esfand

M_Nj



ید عارت شدم زود زود دلم برات تنگ میشه
M_Nj
دیدار هامون خیلی فاصله دارن
فک کن
۱۸ دی کجا و ۱۳ بهمن کجا
اما من تحمل میکنم بی تو به هرسختی به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
امروز 18 دی ماه
شب قراره بریم عروسی مامان به تلاطمه که همه ی مارو آماده کنه که خوشتیپ و خوشمل بریم
اما من مثل پیرزن ها گوشه ی اتاقم افتادم
تنها کاری که کردم ظهر ظرف هارو شستم و خونه رو مرتب کردم
اون هم به خاطر اینکه مامان واقعا خسته شده بود و دلم واسش سوخت
ساعت حدودای 14 بود که با اجبار و غر زدن های مامان پاشدم که الکی مثلا آماده بشم
رفتم دوش گرفتم و اومدم مامان موهامو سشوار زد و پیچید و بعدش رفتم که زیر سازی آرایشمو انجام بدم
ساعت نزدیکای17 بود و من کامل از گوشیم غافل شده بوودم
رفتم که ساعت رو ببینم که متوجه ی تماس بی پاسخ روی صفحه ی گوشیم شدم
خدای من دو تا شماره ی ناآشنا یکی همراه اول 0915 و اون یکی ایرانسل
خیلی وقت بود که مزاحم نداشتم یعنی کیه؟؟!!
از 0915 ترسیدم و گفتم لابد از طرف خونواده ی توئه و شر به پا شده
اما به ایرانسل پیام دادم شما؟؟
جواب نداد
وحشت کل وجودمو پر کرده بود که بازم زنگ زد و اینبار من اشغال کردم
بهش پیام دادم سلام من شمارومیشناسم؟؟ببخشید در حال حاضر قدر به پاسخ گویی نیستم
امرتون؟؟
باز جواب نداد و زنگ زد
وای کفر در اومده بود دیگه دوییدم تو اتاق و با عصبانیت جواب دادم
هرچی گفتم بله بفرمایید؟؟! صدایی از تئی گوشی نمیومد
خواستم قط کنم که یه صدای خش خورده داغون از گوشی بیرون اومد
کی بود؟؟؟محــــــــــــــــــــــــــــــمد
باورم نمیشه بعد از 68 روز زنگ زدی به گریه افتادم و قربونت صدقه ات رفتم . . .
خونمون خیلی سر صدا بود و توام هم آروم حرف میزدی هم صدات گرفته بود
ازت خواستم اجازه بدی برم بالا باهات حرف بزنم
اومدم بالا دوسه بار زنگ زدم بعد از یه بوق ریجکت میشد
واااای چه فرصتی رو از دست دادم کاش قط نکرده بودم :((((
در حال گریه و کلنجار بودم که زنگ زدی بهت گفتم فکر میکردم دیگه نمیتونی حرف بزنی
و ترسیدم بازم زنگ بزنم و اوضاع خراب تر از خراب بشه
اما تو گفتی که شمارمو دادی توی لیست رد تماس برای همین ریجکت میشه
الهی بمیرم برات این مدت اینقدر عذابت داده بودن
که با وجود عوض کردن خط و گوشی بازم ترسیده بودی من زنگ بزنم(باور محال)
خلاصه نیم ساعتی باهم حرف زدیم که بهت گفتم باید بریم عروسی من هنوز آماده نیستم
توام اجاره دادی برم و بعد از عروسی بیام بهت خبر بدم تا باهم صحبت کنیم
تلفن رو قطع کردم
تو پوست خودم نمیگنجیدم اول به عاطی پیام دادم برگشتی و عاطی ام جو گیر
بیشتر از من ذوق زده شد
بعدش کم کم به بقیه هم خبر دادم و اونا هم واسم خوشحال شدن
اونشب شیرین ترین شب سال بود برای من پس برای تو نوشتم :
اونشب با اومدنت و اینکه دوباره خدا در کمال ناباوری تو رو بهم هدیه کرد
شکرش کردم و قول دادم دیگه بهش توهین نکنم قول دادم صبرمو زیاد کنم
و فقط دعا کنم و نتیجه ی کارمو بسپارم به دستش
و با تو هم قرار گذاشتم که به هیچ عنوان دیگه زنگ نزنم و پیام ندم و فقط منتظر باشم تا خودت بیای
خب این شرایط آسون نیست ولی خیلی بهتر از نبودن کامل توئه . . .
تاریخ امتحان هام خیلی فشرده بودن
12-13-14-16 دی پشت سر هم امتحان تاریخ امامت بهداشت ادبیات و روانشناسی داشتم
که البته ادبیات رو تطبیق واحد داده بودم و نیاز به امتحان دادن نبود
خیلی بد بهم گذشت تاریخ امت رد گرفتم 16
بهداشت 17 و روانشناسی رو که اصلا نتونستم سوالای تشریحیشو بنویسم از بس حالم بد بود
فکر میکردم بیفتم ولی از بس پیش گوش استاد زار زدم با 15 پاس شدم
17 دی لمتحان اطلاع رسانی داشتم یه کتاب300 صفحه ای از انتشارات پیام نور و مذخرف
این کاب رو هم خوندم و 17 گرفتم با بدبختی :(((
امروز 67 هفت روزه نیستی
بازم دم خودم گرم که با این همه سختی نمره هام زیر 15 نیومدن
امتحان بعدی 20 دی بود و آمار
من بلد بودم خداروشکر هم خونده بودم طول ترم و هم ریاضیم خوب بود
فقط نیاز بود یه دوذه ی سطحی انجام بدم
18 دی عروسی دختر خالهی مامان بود و من با دل خون باید میذفتم عروسی . . . .
ادامه پست بعدی
یادمه پیش دانش دانشگاهی که بودم همش فال درصدی میگرفتم رد کتاب و جزوه هام
که ببینم تو دوستم داری یانه اما این روزا نیتم شده بود برگشت تو
یاورم نمیشد دو ماه و یک روز یدون تو سر شد
شب یلدا رفتیم خونه ی مادر یزرگ
بی تو اما به من تلخ گزشت توی آغوش خاله . . .
هر روز از دوریت میسوختم و ناله میکردم تا اینکه مامان از غصه ی من کارش به دکتر کشید
رفتیم نوار قلب گرفتیم گفتن باید برید پیش متخصص
رفت پیش متخصص و متخصص به ترتیب فرستادش تست ورزش وقتی نتونست تست رو انجام بده فرستادش
اسکن قلب تا اینکه تشخیص داد باید آنژیو بشه
واااااای مامان من تو سن 40 سالگی و عمل قلب؟:((( خااک بر سر من
و بازم این جا من بودم که بایذ بیش از پیش غصه میخوردم
صیح روز24 آذر 7 صبح از خونه رفتن و و من برای بدرقه اش خیلی خودمو کنترل کردم اما بازم
موقع خداحافظی اشکام چکید
دیگه خیلی دیر شده بود ۳۷ روز انتظار
۳۷ روز بیخبری و نگرانی
غصه های خودم کم بود باید برای دوستامم بهونه میساختم که
خونوادت محدودت کردن و دسترسی به من نداری
محمد هنوزم باور نکرده بودم
به خاطر اینکه دیگه دوستم نداری برنگشتی :(((
چون اگه میخواستم باور کنم ادامه ی زندگی برام غیر ممکن بود
حدود چند روزی رو با امید به برگشتت و ادعای قوی بودن گذروندم
سعی میکردم خیلی درس بخونم تا زمان نبودنت از یادم بره
اما دوباره این کاسه ی صبر لبریز شد :
یک ماه گزشت و هیچ خبری نشد . . .
اونشب تا صبح بیدار موندم تا کتابمو تموم کنم اما دوساعت بینش خوابیذم
که با کابوس و تپش قلب از خواب پریدم و شروع به نوشتن کردم :
منو و ۹ فصل کتاب بهداشت (۱۰۹صفحه) و ۳۰ سوال تستی اوپن بوک. . .
اونقدر حالم بد بود که یادم رفته بود قول دادم برای اینکه خودمو ٹابت کنم معدل بالا داشته باشم
روزم شب شد اونقدر اشک ریختم روی کتاب انگار کتاب زیر بارون مونده. . .
اما بعد اونشب با خودم گفتم بعد تو تنها امید من موفقیت تحصیلیمه پس اگه اینم از دست بدم واقعا گوشه نشین و بدبخت میشم
پس باخودم عهد بستم که با وجود حال بدم و با وجود اشک و داغ دوری درسمو بخونم
فردای اونروز سر اینکه منشی دکتر غیاٹ اضطراب بیجا انداخت تو دل بچه ها و الکی گفت وقت امتحان تمومه باهاش دعوام شد تا حدی بهم گفت اگه ناراحتی پاشو دژستو حذف کن و برو بیرون
اما من که از اون بی اعصاب تر بودم جواب دادم:
به خاطر تو درس نگرفتم که حذف کنم و طبق معمول زدم زیر گریه
وقتی حال بدمو دید دلش به حالم سوخت و توی چند تا از تست ها کمکم کرد
و بعد از امتحان هم باهام حرف زد و قول داد به شرط اینکه من در شرایط مشابه آرامشو حفظ کنم برگه مو با ارفاق تصحیح کنه
بگذریم ولی دروغ گفت چون با زور شدم ۱۷:|
کم کم داشت یک ماه میشد و من باورم نمیشد که قراره دیگه برنگردی
کم کم شروع کردم به تیکه انداختن و کنایه زدن به خدا
من همیشه دستم که از همه جا کوتاه میشه و به خواستم نمیرسم
شروع میکنم به گیر دادن و قهر کردن و شایدم حرفای بد بد
منم دیگه بی طاقت و بی دل
یادم نمیره ۷ آذر اویل روز حدود ۰۰:۳۵بود بین سرک کشی هام تو ایمیل ها و یاهو مسنجر،
یه دفعه هیستوری مسنجرو باز کردم و دیدم
به به من این همه وقت الکی دلخوش بودم به برگشتت وتو همون روزای اول
جداییمون برام نوشتی هیچ وقت برمیگردی )متن نوشتتو توی ادامه ی مطلب میذارم چون مورد داره)
پس لرزه های زلزله ی رفتنت اومدن
با خدا زدیم به تیپ و تار هم ناجور دعوامون شد
بهش گفتم این ها جای دلداریته جای آروم کردنته حالا که تو میخوای زندگی
رو به کام من زهر کنی منم کلا از زندگی میبرم تا از عذاب دادن هرچه بیشتر من لذتت بیشتر بشه
برای تو و خونواده ات هم یه وصیت نامه ی کوچیک نوشتم
و برای همیشه ازت خداحافظی کردم(متنش ادامه ی مطلب)
تموم عکس و نامه هاتو و این آدرس این وبلاگ رو هم مخفی کردم
توی یکی از پوشه های گوشیم و بقیه چیزا رو پاک کردم که در صورت مرگم
هیچ ردی از تو نمونه که تازه بخوای جوابگوی خانواده ی منم باشی
با اجازه تون لوله بخاری اتاقمو در آوردمو تمام منافظو بستم و خوابیدم . . .!!
متن دعوام با خدا :
انتظار نداشتم زنده بمونم ولی موندم!
صبح بیدار شدم اتاقمو بوی گاز پرکرده بود سرم به شدت
گیج و سنگین بود وحالت تهوع فوق العاده زیادی داشتم
سعی کردم تا مامان اینا بیدار نشدن و نفهمیدن در اتاقمو
باز بذارم تا اکسیژن جایگزین مونواکسید کربن بشه
اما حال خودم بدتر از این حرفا بود
ترس هم بهش اضافه شده بود و من به شدت میلزیدم
ساعت حدودای ۱۰بود که مامان از پایین صدام کرد ولی من نمیتونستم جواب بدم
زنگ زد و شروع کرد به فریاد کشیدن که چرا هرچی صدات میزنم جواب نمیدی؟!!
من اما با صدایی که از ته چاه میومد فقط تونستم بهش بگم حالم بده و غش کردم
دیگه نفهمیدم چی شد تا چشم باز کردم دیدم تو اورژانس بیمارستان
بستری ام و از یک طرف به دستم سرمه و از طرف دیگه ماسک اکسیژن روی صورتم
مامان هم بالای سرم هم دعا میخوند هم اشک میریخت
و زیر لب یه چیزایی میگفت که فک کنم فحش به من بودن:دی
آروم آروم قرار گرفتم وبه شرط استراحت مرخص شدم
حالا امروز چندمه؟!!
۷آذر
و من 9آذر میان ترم یهداشت و کمک های اولیه در مدارس دارم:|
هیچی دیگه اینجاست که حاج آقا میگه و من الله توفیق:\\\
ادامه در پست بعدی
از اینجا به بعد سعی کردم به کمک یادت و خاطرات خوبمون آروم تذ باشم تا بتونم ذرس بخونم
تا اگه روزی برگشتی خوشحال باشی که حداقل درس خوندنم ترک نشده . . .
قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |