اینجا* بدون تو*

. . .از یه جایی بعد فقط باید منتظرش باشی . . .

ز دست لاین و اینستا هر ذو فریاد

که میکنه منو از اینجا بازD:

امروز4 تیر 1395 دقیقا یک سال و سه ماه و 4 روزه که  من هیچ خاطره ای ثیت نکردم

بایذ این مدت زمانو دوباره رجوع کنم به حافظه ام و با کمک دست نوشته های لاین  لحظه های دوست داشتنت رو  اینجا ثبت کنم

محمد عزیزم اگه بدونی چه لذتی داره برگشت کردن و مرور این خاطرات دلت میخواد ساعت ها وقت بذاری و این لحظه ها رو مرور کنی

خیلی وقته دغدغه های زندگی دورمون کرده از اینجا

اما من رهاش نمیکنم میدونم که یه روزی وقتی یادت میاد یه کلبه ی مجازی داشتیم

وفتی میای سراغش توام حس منو تجربه میکنی

پس بسم الله ...

زود بر میگردم

نوشته شده در جمعه 4 تير 1395برچسب:,ساعت 9:19 به قلم Noshin| رازعاشقی

 
باشي نباشي پيشه من تو بهترين همنفسـي
 
هرجاي دنيـا که ميــــري به ارزوهـــات بـرسي
 
روزه تـــولـــده توئه ميـــــلاده هرچي خاطــــره
 
روزي که غيـره ممکنه هيچ جـــوري از يادم بره
 
عزیزترینم تولد تو :
تولد یک بهار، تولد آرامش،تولد زلالی دریا تولد عشق و تولد یک زیباییست،
 
مهـــــربانم:
تمام واژه ها برای توصیف خوبیهای تو حقیرند
و هنوز جمله ای که بشود تورا با آن وصف کرد متولد نشده
 
امروز بهترین زمانیست که خدا میخواست مرا با هدیه ای شاد کند.
آری درست است این هدیه قبل قبل از وجود خودم از آسمان آمده
ولی مهم این است که از آن دل من بوده . . .
 
 
 
 35 مین سالروز زمینی شدنت را به پرواز می روم
دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها
آسمانی که نه برای من
نه برای تو
که تنها برای “ما”آبیست . . .
 
 
اي تنها دليل رد کردن هر دليل
و اي تنها بهانه ي آوردن هر بهانه
ديوانه ي مهرباني تؤام....
چه خوب شد که به دنيا آمدي
و چه خوبتر شد که دنياي من شدي
 
پس براي من بمان و بدان که تو تنها دلیل وبهانه براي بودني
بی شک
تو عاشقانه ترین ترانه ای هستی که خدا سروده است
حیف که در شب های خوشبختی تو سهم من تنهایی است
در دل من اما فقط آرزوی توست . . .
 
 

تولدت مبارک

 

نوشته شده در جمعه 29 اسفند 1393برچسب:,ساعت 23:23 به قلم Noshin| رازعاشقی

روزگار هميشه بر يك قرار نمي ماند؛
 
روز و شب دارد ...
روشني دارد ...
تاريكي دارد ...
كم دارد ...
بيش دارد ...
 
ديگر چيزي از زمستان نمانده ...
 
تمام مي شود....
 
بـــــــهـــــــــــــــــار مي آيد ...

****

هرگز هیچ روز زندگیت را سرزنش نکن
 
روز خوب به تو شادی میدهد
 
روز بد به تو تجربه
 
و بدترین روز به تو درس میدهد
 
فصلها برای درختان هر سال تکرار میشود
 
اما فصلهای زندگی انسان تکرار شدنی نیست
 
تولد ... کودکی ... جوانی... پیری و دیگر هیچ
 
تنها زمانی صبور خواهی شد که صبر را یک قدرت بدانی نه یک ضعف
 
آنچه ویرانمان میکند، روزگار نیست
 
حوصله کوچک و آرزوهای بزرگ است
 
 
سلام
امسال هم به رسم هرسال وظیفه دونستم سال نو رو از این کلبه ی عاشقونه ی کوچیک
به تو تنها سرنشین خونه ی قلبم و دوستای نزدیکی که مارو دنبال میکنن
تبریک بگم
امسال پنجمین بهاری هست که من و تو قصه ی این عشق بی انتها رو ساختیم
چهارسالی که گذشت سعادت دریافت و ارسال یه  sms یرای تبریک سال نو داشتم
یا یه تماس کوتاه
امسال اما خدا میدونه با شرایطی که داریم این سعادت باز نصیبم میشه یا ته
من که عاشق صداتم
وسالی رو که با تو و دلگرمی وجودت شروع کنم
بی شک یعترین سال برای منه
اما اگر به هر دلیلی نتونی بیای پیشم
بازم صیوری میکنم
چون من به ما قول ذاذم . . .
 
سال نو مبارک
 
 
نوشته شده در پنج شنبه 29 اسفند 1393برچسب:,ساعت 21:27 به قلم Noshin| رازعاشقی

سلااااااااااام

واااااااای که چقده خستمه:)):((

لهجه اش نمیدونم واسه کجاست فقط میدونم خستمه:| 

از دیروز ۲۳ اسفند تا امروز ۲۴ ام

مشغول دسته بندی و نوشتن خاطرات مون بودم 

خواب و خوراک هم تعطیل :|

دیشب ساعت ۳ خوابیدم 

و از ساعت ۱۰ صبح مشغول نوشتنم 

خداروشکر که تموم شد وقتی مینوشتم خیلی گریه کردم از یادآور خاطرات تلخم 

اما الان که تموم شده یه حس خیلی خوب دارم 

چون الان من و تو یه دفتر خاطرات مصور داریم برای آیندمون 

خدا رو چه دیدی شاید منو تو هم یه روزی به هم رسیدیم 

به قول خودت غیر ممکن غیر ممکنه D:

من هنوز رمان عشق سالهای وبا رو نخوندم

اما شنیدم که نویسنده ی این داستان

بعد از 50 سال انتظار برای عشقش بهش میرسه 

پس برای ما هم وصال میتونه صورت بگیره 

(تخیلی و توهمی ام خودتی چون داستان کاملا واقعیه:\)

ناگفته نماند جناب مهندس که

امروز درست یک ساله و ده ماهه و دو روزه که ندیدمت:(((  

عععع نه انگار با آهنگ بنیامین قاطی شد:|(الکی مٹلا زده به سرم:))) 

امروز دقیقا ۱۳ روزه که نیومدی سراغ دلم دیروز قبل از اینکه بیدار بشم

خوابتو دیدم اینجا نمینویسم چون باید فول اچ دی برات توضیح بدمش:))

میدونم که شب عیده و طبق هرسال سرت شلوغه

من تحمل میکنم چون قول دادم دیگه زندگی رو به کام خودم تلخ نکنم 

اما دلم میخواد سال جدید رو با گرما و عطر وجود تو شروع کنم

آخه میدونی پارسال که نبودی هم بد شروع شد و هم تا آخرش دور از تو گذشت. . .

خب دیگه برم  یواش یواش تا اشکم در نیومده!!

از صبح ام که صدای لاینو بستم که اینجا باشم و

مامان اینا هم فکر میکنن الکی مٹلا دارم مقاله ترجمه میکنم:))

این شما و این هم صفحه ی لاین من با 72 پی ام نخونده

همشون یه طرف عاطی بدونه کجا بودم و جواب ندادم موهامو میکنه :)))))

 

 

دیگه ایندفعه واقعا دارم میرم تا برای تبریک سال نو و تولدت برگردم 

 

خداحافظ همین حالا

 

 

 

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 19:29 به قلم Noshin| 3راز عاشقی

 
 
سال 93 هم باهمه ی خوب و بدش داره میره
یک سال از فرصت زندگیمون گذشت یا بهتره بگم به اندازه ی یک سال تجربه به دست آوردیم.  . .!
 
 
وقتی هفته قبل از سال نو یه بنده ی خدا باعٹ رنجش خاطرم شد و تا یک ماه پیش ـاشک منو رها نکرد:
یاد گرفتم که اگه غم رو ترک نکنم و کنار نذارم سایه ی اون هیچ وقت از زندگیم کوتاه نمیشه.  . .!
 
وقتی تو اوج ناامیدی و تنها با یک ماه درس خوندن کنکورقبول شدم
با دل فهمیدم اگه خواسته هامون خیر باشن و اون بالاسری صلاح بدونه حتما براورده میشن  . . .
 
گاهی وقتا
یه اتفاقاتی تو زندگیمون می افتن یه سختی هایی رو میبینیم که بخاطرشون مدام از خدا شکایت میکنیم اما در واقع از صلاح کار خدا اصلا باخبر نیستیم ....
درسته که سه سال راهی که رفته بودم رو برگشتم و از نو شروع کردم ولی هیچ کس نمیدونست اگه سه سال پیش وارد رشته ی علوم تربیتی _کودکان با نیاز های خاص میشدم شاید الان فارق التحصیل بودم ولی علمم هرگز هم مرتبه با رشته ی روانشناسی و همین طور مورد علاقه ام نبود
پس یاد گرفتم
درهرحال شکرگزار و راضی به رضای خدا باشم
 
✘10 آبان✘
سخت ترین و تلخ ترین اتفاق سال  واسم افتاد
من نوشین 21 ساله نزدیک بود با ساده دلی و ناصبوری باعٹ سستی یا حتی از هم گسیختگی بنیان یه خانواده بشم
پس یاد گرفتم:"صبر"رو از ارکان اصلی زندگیم قرار بدم.
 
 
وقتی  چند روزی به خاطر عمل قلب، سایه ی مادر بالای سرم نبود فهمیدم یه چیزایی هیچ وقت جایگزین و المٹنی ندارن پس یاد گرفتم قدر داشته های ارزشمندمو بیش از پیش بدونم . . .!
 
♥18دی♥شیرین ترین اتفاق سال
با باز گشت عزیز سفر کرده ای در اوج ناباوری وقتی فکر میکردم هیچ وقت دیگه نه میبینمش  و نه حتی صداش رو میشنوم
یادگرفتم هیچ وقت دست از "دعا "برندارم و "ناامید" نشم چرا که "امید"تنها چراغ راه صبوریست .....!
 
 
در پایان
با تلخی  های سال 93خداحافظی میکنم
و به امید موفقیت ها وتجربه های شیرین آینده به انتظار سال جدید میمونم ........
 
"Banoyebineshan"

09:30/23Esfand/93

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 16:39 به قلم Noshin| رازعاشقی

 
 
 
غصه یعنی چه:؟!
 
من همیشه غصه میخورم ......
کسی نمیداند شاید هم غصه مرا  :)
 
مادرم میگوید:غصه یعنی
اٹاٹمان پشت درخانه ی مردم باشد یاپدرت معتاد!!!
پدرم میگوید :غصه یعنی
پدرت به خاطر چک برگشتی پشت میله های زندان باشد
غصه یعنی هزینه ی ترافیک اینترنت که هیچ، برای خریدن کتاب هم پول نداشته باشی
و یا اینکه با شکم گرسنه بخوابی  ....
برادرم میگوید: غصه برای ما معنا ندارد غصه را بیماران صعب العلاج و سرطانی میخورند!!
یکه میخورم؛ فکر میکنم
درست است اینها هم غصه اند!
ضرب المٹل "اینقدر دارم غم نوشه که عاشقی فراموشه" توی ذهنم خود نمایی میکند!
اما کاش کسی بود از من میپرسید غصه یعنی چه؟!
آنوقت این بغض کهنه میترکید و راه زبانم باز میشد
غصه یعنی سرفه های بی وقفه ی پدر
غصه یعنی گم شدن مفهوم آرامش در چهار دیواری خانه
غصه یعنی تنها شدن  حتی در جمع خانواده
غصه یعنی
دردها و بغض ها را روی دیوار مجازی نوشتن
غصه یعنی آرام بخش هایت likeزیر پست هاباشد
غصه یعنی
باهات دعوا کنند یا حتی مسخره ات کنند که 24 ساعت آنلاین هستی
و مرتبا در گوشت فریاد بزنند زندگی حقیقی ات چه میشود؟؟؟
اما
یک بار هم نپرسند
چرا این همه وقت گوشی دست میگیری؟!!
دلیل این همه بغض چیست؟!! یا اصلا دلیل پیشکش
یک بار
فقط برای یک بار آغوش باز کنند و بگویند هرچه میخواهی ببار ....
من هم همه ی دلتنگی های چندین و چند ساله را ببارم
و خوشحال از اینکه همدمی نزدیک دلم دارم  . . .
افکارم بر زندگی حقیقی متمرکز شود .
 
....به پایان آمد این دفتر"شکایت" همچنان باقیست....
                                    ↞غصه سر دل↠
 
 
 
 
"Banoyebineshan"

02:25/22 esfand

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 16:35 به قلم Noshin| رازعاشقی

 
 
 
لا لا لا لا نخواب اون "راه دوره "
خدا ميدونه که حالش چه جوره . . .
 
توی خلوت ميگم اينجا کسی نيست
خداييش که "دلم"خيلی "صـــــبوره"
 
لا لا لا لا نخواب تيره است چراغم
مثل آتشقشان ميمونه "داغم"
 
به جون گلدونا کم غصه ای نيست
هـــــــــــــزار شب شد هـــــــــزار شب شد نـــــيومد باز سراغم
 
لا لا لا لا نخواب خواب که دوا نيست
دل ديوونه داشتن که خطا نيست .....!
 
 
 
Doset daram az in faseye Door
Doset daram ba in cheshmaye geryon

M_Nj

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 16:30 به قلم Noshin| رازعاشقی

 
 
من حالم بد نیست
چون دوستت دارم
من حالم بد نیست چون از تو بدی ندیده ام
من حالم بد نیست
چون هرچند کم ولی دارمت !
من فقط کشیده  شده ام روی جاده ی فاصله
من فقط زخمی ام
زخمی که نمیسوزد
زخمی که تنها راه نفسم را بسته است ....
 
من حالم خوب است
چون دارمت ......
من حالم خوب است !
فقط
گوشه ی آغوشت مرهم این زخم است!
میشود........؟!
 
 
Akhar tahe in khat khati ha be to resid ....!
Bichare to ....
M_Nj
 
"Banoyebineshan"
23:49/17Esfand/93
 
نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 16:27 به قلم Noshin| رازعاشقی

 
 
 
فکرم درد میکند
سلول های خاکستری ام صدایشان در آمده!
ربطی هم به شبانه روزی های تکراری ام ندارد ....
در گیرم
با من و خودم
غضروف های روحم تق تقی میکنند که بیا و ببین!
قول داده ام از خمیدگی احساسم هیچ نگویم
قول داده ام
همه چیز در کلامم زیبا متجلی شود
دیوار های تازه رنگ شده ی خانه ی مان ، من و انگشتانم ، و یک بسته گواش 12 رنگ میخواهد!!
من هم  به انتظار یک دم تنهایی نشسته ام برای هنرنمایی ....
 
این هم از شرح حال یک آدم مٹلا قوی
مٹلا خود دار
مٹلا ....
 
 
شاید شرح حالم به هیچ چیزی ربط نداشته باشد!
خب نداشته باشد !!
همیشه که خط خطی با گواشو روی دیوار خانه نیست....!
 
 
 
Faghar khat khati va digar hich .......
 
"Banoyebineshan"
21:21/16 esfand/93
نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 16:25 به قلم Noshin| رازعاشقی

اینروزا حالم خیلی بده 
5 اسفند با بابا دعوای بدی کردیم
اونقدر زیر دست و پاش کتک خوردم که سه شنبه نتونستم برم دانشگاه 
بیدار شدم دیدم سرم سنگینه و گیج میره 
حالت تهوع شدید ام دارم 
مامان خونه نبود با سختی از جام پاشدم 
بهش زنگ زدم بیاد ببرتم دکتر وقتی اومد خونه برام صبحانه آورد
خوردم اما حالم بد شد و حتی نهارم نخوردم 
اینقدر حالم بد بود که فقط گریه میکردم 
تا شب همین جوری حالم بدتر وبدتر شد تا ساعت ۱ رفتیم بیمارستان
و سرم و سوزن زدم و اومدم 
 
 
چهارشنبه هم باز حالم بد بود و دانشگاه نرفتم 
اما شنبه وقتی دیدم با نرفتنم عقب میمونم
Voice amرو بردم دانشگاه دادم به بچه ها تا کلاسها روحد اقل واسم ضبط کنن
و باز اومدم کنار خونه افتادم 
صبح یکشنبه ۱۰ اسفند نوبت دکتر مغز و اعصاب داشتم 
منی که همیشه آرزوی مرگ با تمور مغزی و سرطان میکردم 
اینبار به طور وحشتناکی ترسیده بودم 
دکتر واسم سی تی اسکن نوشت 
توی مسیر همش به این فکر میکردم که اگه دکتر بگه خانوم تمور داری قراره چی کار کنم؟
چجوری باهاش کنار بیام؟!!(روانی ام خودتی :)) )
خلاصه رفتم سی تی و وقتی وارد تونلش شدم حس کردم
الان اکسیژن کم میارم و خفه میشم:))
اونقدر تپش قلبم بالا رفته بود که صداشواز گوشام میشنیدم
اسکن تموم شد و از شکی که بهم وارد شده بود انگار حالم خوب شد!!
نتیجه ی سی تی اسکن هم پنجشنبه اش مشخص شد که سالم بود مغزم
و دکتر تشخیص داد که حالاتم به خاطر میگرن عصبی هستش
 
امروز۱۱ اسفند بعد از یک هفته سومین جلسه از کلاس دکتر قمرانیه 
استادی که از هر نظر به تو شباهت داره
کلاسشو دوست دارم چون اونجا کسی رومیبینم که
شباهت عجیبی به تو داره اما بدم میاد از کلاسش چون تورو ندارم 
بدم میاد چون میترسم نگاهم به نگاه استاد بیفته
و اون با دیدن برق چشمام فکر بدی در موردم بکنه . . .
خلاصه جونم برات بگه که هر جلسه تو هپروت و فکر تو این کلاس تموم میشه
ساعت ۳و نیم بود که کلاس تموم شد وسایلمو جمع کردم و رفتم دانشکده زبان
از کلاس زبان عمومی الحمدلالله هیچی نمیفهمم:|
چون استاد خیلی تند درس میده و کاملا انگلیسی
برای همین سر این کلاس معمولا در حال پست گذاشتن و پست خوندن هستم:\\\
دلتنگی امانمو بریده بود که رفتم نوشتم خدایا آخه اینقدر شباهت؟ خدایا نذار اشکام بریزه 
در حال توضیح برای اد لیستم و گریه کردن در گوش پریسا  بودم که حس کردم گوشیم ویبره میره 
دست گذاشتم روش فهمیدم زنگه و با نگاه روی صفحه دیدم تویی
خدایا شکررررررت خوشحال شدم و سریع گوشی رو وصل کردم بهت گفتم الان میام بیرون
اومدم بیرون زنگ زدم
حالا هم ذوق دارم به شدت
هم میخوام اتفاقات اخیرو برات تعریف کنم و هم کلاس دارم! !! 
از خیر کلاس گذشتم و ترجیح دادم با تو حرف بزنم 
یک ساعتی حرف زدیم تا کلاس تموم شد 
قرار شد وقتی رسیدم بهت خبر بدم که اگه موقعیت هست بازم حرف بزنیم 
اما در جواب پیامم تا امروز که ۲۴ اسفند هستش هنوز خبری ازت نیست:
 
 
 
 
دلنوشته ی من برای تو اونروز 
 
این روزها آنقدر صبور شده ام که
بغض قلمم نمی شکند
من اینجا ،تو آنجا
و فرسنگ ها فاصله میان من و تو . . .!
ستایش میکنی دلم را
اما چه میدانی؟
هرلحظه دوریت برایش مرگ زندگیست  . . :((
یادم باشد
اینبار که به آغوش گرفتمت
در گوش یادت آرام
ساز سوز فراق بنوازم . . .
تا یادت بیاید این دل
همان عاشق بی قرار کوچکیست
که به بی کران وجود تو گره خورده و قرار گرفته است
مبادا
این گره به دست قلبت باز شود .....!!
مبادا قرارم را بی قرار کنی....
 
 
 
 
 
                      ↪M_Nj↩
 
11/Esfand/93⇨21:28
 
"Banoyebineshan"
 
نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 16:15 به قلم Noshin| رازعاشقی

ید عارت شدم زود زود دلم برات تنگ میشه

 

برایت خواهم نوشت:
 
ازابهام لحظه ها؛
 
ازتردیدها؛
 
ازحجم مرگ آور"نبودنت"
 
ازکسانی که ردمیشوند وبوی عطر" تو"رامیدهند...
 
برایت خواهم نوشت:
 
ازحدیث تلخ "دوری"؛؛
 
ازقناعت به یک خاطره،یک "یاد"...
 
ازصبوری "من"
 
و جای خالی "تو"
 
 
 
Yehoei deltang shodam ....
 

M_Nj

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 15:26 به قلم Noshin| رازعاشقی

دور از تو

 

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 15:21 به قلم Noshin| رازعاشقی

دیدار هامون خیلی فاصله دارن 

فک کن 

۱۸ دی کجا و ۱۳ بهمن کجا 

اما من تحمل میکنم بی تو به هرسختی به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

 

 

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 14:21 به قلم Noshin| رازعاشقی

امروز 18 دی ماه

شب قراره بریم عروسی مامان به تلاطمه که همه ی مارو آماده کنه که خوشتیپ و خوشمل بریم

اما من مثل پیرزن ها گوشه ی اتاقم افتادم

تنها کاری که کردم ظهر ظرف هارو شستم و خونه رو مرتب کردم

اون هم به خاطر اینکه مامان واقعا خسته شده بود و دلم واسش سوخت

ساعت حدودای 14 بود که با اجبار و غر زدن های مامان پاشدم که الکی  مثلا آماده بشم

رفتم دوش گرفتم و اومدم مامان موهامو سشوار زد و پیچید و بعدش رفتم که زیر سازی آرایشمو انجام بدم

ساعت نزدیکای17 بود و من کامل از گوشیم غافل شده بوودم

رفتم که ساعت رو ببینم که متوجه ی تماس بی پاسخ روی صفحه ی گوشیم شدم

خدای من دو تا شماره ی ناآشنا یکی همراه اول 0915 و اون یکی ایرانسل

خیلی وقت بود که مزاحم نداشتم یعنی کیه؟؟!!

از 0915 ترسیدم و گفتم لابد از طرف خونواده ی توئه و شر به پا شده

اما به ایرانسل پیام دادم شما؟؟

جواب نداد

وحشت کل وجودمو پر کرده بود که بازم زنگ زد و اینبار من اشغال کردم

بهش پیام دادم سلام من شمارومیشناسم؟؟ببخشید در حال حاضر قدر به پاسخ گویی نیستم

امرتون؟؟

باز جواب نداد و زنگ زد

وای کفر در اومده بود دیگه دوییدم تو اتاق و با عصبانیت جواب دادم

هرچی گفتم بله بفرمایید؟؟! صدایی از تئی گوشی نمیومد

خواستم قط کنم که یه صدای خش خورده داغون از گوشی بیرون اومد

کی بود؟؟؟محــــــــــــــــــــــــــــــمد

باورم نمیشه بعد از 68 روز زنگ زدی به گریه افتادم و قربونت صدقه ات رفتم . . .

خونمون خیلی سر صدا بود و توام هم آروم حرف میزدی هم صدات گرفته بود

ازت خواستم اجازه بدی برم بالا باهات حرف بزنم

اومدم بالا دوسه بار زنگ زدم بعد از یه بوق ریجکت میشد

واااای چه فرصتی رو از دست دادم کاش قط نکرده بودم :((((

در حال گریه و کلنجار بودم که زنگ زدی بهت گفتم فکر میکردم دیگه نمیتونی حرف بزنی

و ترسیدم بازم زنگ بزنم و اوضاع خراب تر از خراب بشه

اما تو گفتی که شمارمو دادی توی لیست رد تماس برای همین ریجکت میشه

الهی بمیرم برات این مدت اینقدر عذابت داده بودن

که با وجود عوض کردن خط و گوشی بازم ترسیده بودی من زنگ بزنم(باور محال)

خلاصه نیم ساعتی باهم حرف زدیم که بهت گفتم باید بریم عروسی من هنوز آماده نیستم

توام اجاره دادی برم و بعد از عروسی بیام بهت خبر بدم تا باهم صحبت کنیم

تلفن رو قطع کردم

تو پوست خودم نمیگنجیدم اول به عاطی پیام دادم برگشتی و عاطی ام جو گیر

بیشتر از من ذوق زده شد

بعدش کم کم به بقیه هم خبر دادم و اونا هم واسم خوشحال شدن

اونشب شیرین ترین شب سال بود برای من پس برای تو  نوشتم :

 
شاید دل خدا  برای من سوخت . .
شاید سرنوشت شرمنده ی چشمان ترم شد
و شاید راست گفته اندکه :
همیشه "عشق"برنده ی بازی دنیاست . . .
و شاید دل تو بود که هق هق دلم را شنید . . .
قطعا
همه ی اینها نگاه خاص خداوندیست به
من
تو
ما . . .
خدایا
68روز درلحظه لحظه بی قراری ام تو را به خودت
به آبروی بنده های برگزیده ات قسم دادم . . .
و تنها تو بودی پناه بی پناهیم . . .
خدایا
آمده ام در پایان همه ی بی قراری ها و دلنگرانی ها
شکرگزار تو باشم . . .
سپاس به خاطر صبر بی پایانت در مقابل ناصبوری های کودکانه ی دلم . . .
دوستت دارم
 
"Banoyebineshan"
19:28/18Dey
 

 

اونشب با اومدنت و اینکه دوباره خدا در کمال ناباوری تو رو بهم هدیه کرد

شکرش کردم و قول دادم دیگه بهش توهین نکنم قول دادم صبرمو زیاد کنم

و فقط دعا کنم و نتیجه ی کارمو بسپارم به دستش

و با تو هم قرار گذاشتم که به هیچ عنوان دیگه زنگ نزنم و پیام ندم و فقط منتظر باشم تا خودت بیای

 

خب این شرایط آسون نیست ولی خیلی بهتر از نبودن کامل توئه . . .

 

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 13:59 به قلم Noshin| رازعاشقی

تاریخ امتحان هام خیلی فشرده بودن

12-13-14-16 دی پشت سر هم امتحان تاریخ امامت بهداشت ادبیات و روانشناسی داشتم

که البته ادبیات رو تطبیق واحد داده بودم و نیاز به امتحان دادن نبود

خیلی بد بهم گذشت تاریخ امت رد گرفتم 16

بهداشت 17 و روانشناسی رو که اصلا نتونستم سوالای تشریحیشو بنویسم از بس حالم بد بود

فکر میکردم بیفتم ولی از بس پیش گوش استاد زار زدم با 15 پاس شدم

17 دی لمتحان  اطلاع رسانی داشتم یه کتاب300 صفحه ای از انتشارات پیام نور و مذخرف

این کاب رو هم خوندم و 17 گرفتم با بدبختی :(((

امروز 67 هفت روزه نیستی

بازم دم خودم گرم که با این همه سختی نمره هام زیر 15 نیومدن

امتحان بعدی 20 دی بود و آمار

من بلد بودم خداروشکر هم خونده بودم طول ترم و هم ریاضیم خوب بود

فقط نیاز بود یه دوذه ی سطحی انجام بدم

18 دی عروسی  دختر خالهی مامان بود و من با دل خون باید میذفتم عروسی . . . .

 

 

 

ادامه پست بعدی

 

 

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 13:35 به قلم Noshin| رازعاشقی

یادمه پیش دانش دانشگاهی که بودم همش فال درصدی میگرفتم رد کتاب و جزوه هام

که ببینم تو دوستم داری یانه اما این روزا نیتم شده بود برگشت تو

یاورم نمیشد دو ماه و یک روز یدون تو سر شد

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 12:58 به قلم Noshin| 2راز عاشقی

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 12:56 به قلم Noshin| رازعاشقی

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 12:54 به قلم Noshin| رازعاشقی

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 12:50 به قلم Noshin| رازعاشقی

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 12:38 به قلم Noshin| رازعاشقی

شب یلدا رفتیم خونه ی مادر یزرگ

بی تو اما به من تلخ گزشت توی آغوش خاله . . .

 

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 12:37 به قلم Noshin| رازعاشقی

هر روز از دوریت میسوختم و ناله میکردم تا اینکه مامان از غصه ی من کارش به دکتر کشید

رفتیم نوار قلب گرفتیم گفتن باید برید پیش متخصص

رفت پیش متخصص و متخصص به ترتیب فرستادش تست ورزش وقتی نتونست تست رو انجام بده فرستادش

اسکن قلب تا اینکه تشخیص داد باید آنژیو بشه

واااااای مامان من تو سن 40 سالگی و عمل قلب؟:((( خااک بر سر من

و بازم این جا من بودم که بایذ بیش از پیش غصه میخوردم

صیح روز24 آذر 7 صبح از خونه رفتن و و من برای بدرقه اش خیلی خودمو کنترل کردم اما بازم

موقع خداحافظی اشکام چکید

 

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 12:21 به قلم Noshin| رازعاشقی

دیگه خیلی دیر شده بود ۳۷ روز انتظار

۳۷ روز بیخبری و نگرانی 

غصه های خودم کم بود باید برای دوستامم بهونه میساختم که

خونوادت محدودت کردن و دسترسی به من نداری 

محمد هنوزم باور نکرده بودم 

به خاطر اینکه دیگه دوستم نداری برنگشتی :(((

چون اگه میخواستم باور کنم ادامه ی زندگی برام غیر ممکن بود 

 

 

 

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 12:10 به قلم Noshin| رازعاشقی

حدود چند روزی رو با امید به برگشتت و ادعای قوی بودن گذروندم

سعی میکردم خیلی درس بخونم تا زمان نبودنت از یادم بره

اما دوباره این کاسه ی صبر لبریز شد :

 

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 11:56 به قلم Noshin| رازعاشقی

یک ماه گزشت و هیچ خبری نشد . . .

اونشب تا صبح بیدار موندم تا کتابمو تموم کنم اما دوساعت بینش خوابیذم

که با کابوس و تپش قلب از خواب پریدم و شروع به نوشتن کردم :

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 11:49 به قلم Noshin| رازعاشقی

منو و ۹ فصل کتاب بهداشت (۱۰۹صفحه) و ۳۰ سوال تستی اوپن بوک. . . 

اونقدر حالم بد بود که یادم رفته بود قول دادم برای اینکه خودمو ٹابت کنم معدل بالا داشته باشم 

 

 

 روزم شب شد اونقدر اشک ریختم روی کتاب  انگار کتاب زیر بارون مونده.  . .

اما بعد اونشب با خودم گفتم بعد تو تنها امید من موفقیت تحصیلیمه پس اگه اینم از دست بدم واقعا گوشه نشین و بدبخت میشم

پس باخودم عهد بستم که با وجود حال بدم و با وجود اشک و داغ دوری درسمو بخونم 

فردای اونروز سر اینکه منشی دکتر غیاٹ اضطراب بیجا انداخت تو دل بچه ها و الکی گفت وقت امتحان تمومه باهاش دعوام شد تا حدی بهم گفت اگه ناراحتی پاشو دژستو حذف کن و برو بیرون 

اما من که از اون بی اعصاب تر بودم جواب دادم:

به خاطر تو درس نگرفتم که حذف کنم و طبق معمول زدم زیر گریه 

وقتی حال بدمو دید دلش به حالم سوخت و توی چند تا از تست ها کمکم کرد 

و بعد از امتحان هم باهام حرف زد و قول داد به شرط اینکه من در شرایط مشابه آرامشو حفظ کنم برگه مو با ارفاق تصحیح کنه 

بگذریم ولی دروغ گفت چون با زور شدم ۱۷:|

 

 

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 3:34 به قلم Noshin| رازعاشقی

کم کم داشت یک ماه میشد و من باورم نمیشد که قراره دیگه برنگردی

کم کم شروع کردم به تیکه انداختن و کنایه زدن به خدا

من همیشه دستم که از همه جا کوتاه میشه و به خواستم نمیرسم

 شروع میکنم به گیر دادن و قهر کردن و شایدم حرفای بد بد 

منم دیگه بی طاقت و بی دل 

یادم نمیره ۷ آذر اویل روز حدود ۰۰:۳۵بود بین سرک کشی هام تو ایمیل ها و یاهو مسنجر،

 یه دفعه هیستوری مسنجرو باز کردم و دیدم 

به به من این همه وقت الکی دلخوش بودم به برگشتت وتو همون روزای اول

جداییمون برام نوشتی هیچ وقت برمیگردی )متن نوشتتو توی ادامه ی مطلب میذارم چون مورد داره) 

پس لرزه های زلزله ی رفتنت اومدن

با خدا زدیم به تیپ و تار هم ناجور دعوامون شد 

بهش گفتم این ها جای دلداریته جای آروم کردنته حالا که تو میخوای زندگی

رو به کام من زهر کنی منم کلا از زندگی میبرم تا از عذاب دادن هرچه  بیشتر من لذتت بیشتر بشه 

برای تو و خونواده ات هم یه وصیت نامه ی کوچیک نوشتم

و برای همیشه ازت خداحافظی کردم(متنش ادامه ی مطلب)

تموم عکس و نامه هاتو و این آدرس این وبلاگ رو هم مخفی کردم

توی یکی از پوشه های گوشیم و بقیه چیزا رو پاک کردم که در صورت مرگم

هیچ ردی از تو نمونه که تازه بخوای جوابگوی خانواده ی منم باشی

با اجازه تون لوله بخاری اتاقمو در آوردمو تمام منافظو بستم و خوابیدم . . .!!

 

 

متن دعوام با خدا :

 

انتظار نداشتم زنده بمونم ولی موندم!

صبح بیدار شدم اتاقمو بوی گاز پرکرده بود سرم به شدت

گیج و سنگین بود وحالت تهوع فوق العاده زیادی داشتم 

سعی کردم تا مامان اینا بیدار نشدن و نفهمیدن در اتاقمو

باز بذارم تا اکسیژن جایگزین مونواکسید کربن بشه 

اما حال خودم بدتر از این حرفا بود 

ترس هم بهش اضافه شده بود و من به شدت میلزیدم 

ساعت حدودای ۱۰بود که مامان از پایین صدام کرد ولی من نمیتونستم جواب بدم 

زنگ زد و شروع کرد به فریاد کشیدن که چرا هرچی صدات میزنم جواب نمیدی؟!!

من اما با صدایی که از ته چاه میومد فقط تونستم بهش بگم  حالم بده و غش کردم 

دیگه نفهمیدم چی شد تا چشم باز کردم دیدم تو اورژانس بیمارستان

بستری ام و از یک طرف به دستم سرمه و از طرف دیگه ماسک اکسیژن روی صورتم 

مامان هم بالای سرم هم دعا میخوند هم اشک میریخت

و زیر لب یه چیزایی میگفت که فک کنم فحش به من بودن:دی

آروم آروم قرار گرفتم وبه شرط استراحت مرخص شدم 

حالا امروز چندمه؟!!

۷آذر 

و من 9آذر میان ترم یهداشت و کمک های اولیه در مدارس دارم:|

هیچی دیگه اینجاست که حاج آقا میگه و من الله توفیق:\\\

 

ادامه در پست بعدی

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 3:0 به قلم Noshin| رازعاشقی

 
تايحال ىاستان ننوشته بوىم كه به لطف عشق تو اونم نوشتم
 
 
شب به امید اینکه شاید فردا زنگ بزنه . . .
صدای لاین رو میبندی همین طور صدای واتس آپ اما صدای زنگ گوشی رو میذاری روی آخرین حد بلندی تا نکنه زنگ بزنه و خوابت مانع شنیدن صدا بشه
میخوابی . . .
به رسم هرشب خوابش رو میبینی .  . .
این روزا تنها دلخوشیت دیدنش تو خواب شده
میخنده
میخندی
از غصه ها میگی واسش
دلت رو خالی میکنی . . .
سفارش همیشگی  مواظب خودت باش
و تو هم مثل همیشه میگی دلم پیش خودته ,تو مواظبتش باش . . .
چشاماتو باز میکنی
صداش هنوز تو گوشت پیچیده . . .
اکو میشه . .  وقتی شرایط درست بشه میام . .
میام
میام
بی معطلی گوشی رو بر میداری هنوز امید داری به 1 sms شایدم 1 پی ام از یاهو . . .
گوشی خاموش شده . . .
به خودت لعنت میفرستی نکنه زنگ زده باشه به گوشی خاموش و تو نفهمیده باشی ؟!!
هنوز هم امیدواری . . .
گوشی رو میزنی به شارژ , روشن میشه . . .
و تو چیزی نمیبینی جز 21 پیام از دوستات که بهت گفتن گریه نکن , قوی باش , برمیگرده ,و . . .
امروز هم هیچ انگیزه ای برای شروع نداری . . .
چشماتو میبندی و باز هم میخوابی . .
7:58 5 shanbe 6 Azar
"banoyebineshan"
نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 1:49 به قلم Noshin| رازعاشقی

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 1:48 به قلم Noshin| رازعاشقی

از اینجا به بعد سعی کردم به کمک یادت و خاطرات خوبمون آروم تذ باشم تا بتونم ذرس بخونم

تا اگه روزی برگشتی خوشحال باشی که حداقل درس خوندنم ترک نشده . . .

 

نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1393برچسب:,ساعت 1:42 به قلم Noshin| رازعاشقی


آخرين مطالب
» <-PostTitle->

قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت